|
شاید کسی تو را دوست داشته باشد
|
|
یاهو اهالی هنر و ادبیات سلام ! سرانجام یکی از فراخوان هایی را که قول داده بودم برای اهلش پیام خصوصی گذاشتم ، پس خدا را شکر تا بعد . (((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))
حالا که آسمان پایش را کرده است توی یک کفش ، می بارم سپید سپید مثل بارانی که کفشم نیست سهراب را به یاد می آورم و نوشدارویش را می برم برای مادرم یا حضرت عباس خودت به فریادم برس ! ( این را با مادرم می گویم ) که دفترچه اش تمام شده است . اصلا چرا قلبش نباید بداند که امروز جمعه است و جمعه ها کسی را بیمه نمی کنند ؟ چشم هایم را داده ام به راهی که جمعه می شود / شده است و تمام تمام چراغ ها را هم که بگردم پشتش جریمه ام می کنند تا تو را دیده باشم/دیده ام که آن طرف برایم لبخند کشیده ای و چشم های نمره بالایم نشنیده اند حالا بعد از این همه سال نوبت چشم هایم رسیده است که آب مروارید ، نکند ... اصلا همین عینک بهتر است ( دست کم بدبین نیست با این که روزهای خوشی را ندیده باشم ) . و ماشین که ترمز می کند جلوی تحریریه است شعرم را از توی پوشه می دهم به سردبیر تا بریزد توی ستون نیم بندش ( به جای آگهی تجاری ) مایکروسافت هم که از مد بیفتد بلاگفا بهتر از پرشین بلاگ کار می کند یادم نرفته کراواتم را فراموش کنم و کاپشن مخصوصم را بپوشم حالا می توانم پرفروش ترین شعرم را به آفریقا صادر کنم و عضو کنفرانس کشورهای حاشیه باشم/ دارم به جزایر مجنون می رسم ... راه فاو را نشانم بده / ( می خواهد یادگاری هایش را پانسمان کند ، دفترچه خاطراتش را ، پلاک سوخته اش ... ) حالا سرفه هایم به حوزه ی ارتعاش رسیده است ، خون و تاول و ... ساکشن را بیاورید ، ایر وی ... دیاگرام خطی و شوک شوک و همه به سوی او برمی گردند رعد یعنی عکس یادگاری با خدا .
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 5:36 توسط سید علی شفیعی |
مطالب پيشين
|
|
|
|