|
شاید کسی تو را دوست داشته باشد
|
|
یاهو اهالی هنر و ادبیات سلام ! هم چنان به سکوت گفته ام حرف هایم را در باد منتشر کند و به چشم هایم بیشتر از پیش مشق خواندن داده ام ٬ پس بی ملاحظه برایم بنویسید .
پشت به کوه داده ام دل به دریا چشم هایت که بپاشد رویم شاعر هم که نباشم / باشم بی که بخواهم / می خواهم قلم می رقصاند - موج موج - واژه و چفیه می چرخاند - حلقه حلقه - باد ... حالا چشم هایت آن قدر آبی می شود که دلم ناوچه ی پیکان . رفته ای پیکان هشت میلیونی ملی ست ؛ نفت سر سفره ملی ست ؛ انرژی هسته ای هم ... و همه ی خانه ها نخل دارد بی سر مثل خرمشهر – مثل بم مثل برادرم که سر نداشت مثل خودم که به باد ... و باد می پیچد در فائزخوانی های مادرم زینو در غریب نوازی های پدرم میرزا و سنج ها ی برادرم در سماعی شیرین آبی می شود سهراب نقش قالی اردهال می زند زارعی دم می گیرد : شب و باران نماز است و صفا این جا نیست کدخدایان همه جمعند و ... سلمان روبروی آسمان زمین را مرور می کند
بر می گردم آسمان و دریا به هم رسیده اند چقدر وسیع شده ام . ))))))))) ادامه مطلب را بخوانید ((((((((( + نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 7:6 توسط سید علی شفیعی |
مطالب پيشين
|
|
|
|