|
شاید کسی تو را دوست داشته باشد
|
|
یاهو
اهالی هنر و ادبیات سلام ! به قولِ عزیزی : کاش می شد پینه یعنی آبروی دست ها روی پیشانی ِ آن هایی که می دانم نبود همین . باران نمي گرفت چرا بعدِ رعد و برق ؟ جا مانده بود مِهر ِ خدا بعدِ رعد و برق ؟ گيرم نبود قسمتِ ما مِهر ِ او ، ولي توفان نمي گرفت چرا بعدِ رعد و برق ؟ شايد كه خواب بود ؟ و شايد ... خيال ؟ ... نه خورشيد و ماهِ كرب و بلا بعدِ رعد و برق ... تيغي كنارِبوسه ي زهرا به خون نشست بعد از نمازِ خون ِ خدا - بعدِ رعد و برق آتش گرفت دامن ِ ليلايِ خيمه ... نه آخر چرا نسوخت خدا ؟ بعدِ رعد و برق بگذار نقطه چين بشود اين غزل و بعد تا زنده است كرب و بلا - بعدِ رعد و برق قرآن بخواند آن سر ِ بالاي نيزه تا توفان شود دوباره به پا بعدِ رعد و برق ...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 6:56 توسط سید علی شفیعی | یاهو
اهالی هنر و ادبیات سلام ! راستی برای شنیدن این همه صدا - صداهایی که تنها در سکوت شنیده می شود - چند جفت چشم کنار گذاشته ایم ؟
- گفته بودم نبايد هيجاني شود و خون بالا بياورد . شايد اسپري هم ديگر ... - اما آقاي دكتر ديگر تلويزيون هم نمي بيند . - ... - نشسته بود سر ِ نماز ... *** ماه مهمانم مي شود - مثل همه ي اين سال ها - از راه ِ پنجره اي كه چفيه ام - تنها يادگار ديروزم - همسايه ي آن است . حالا ماه درست نشسته است رو به روي جانمازم و چشم در چشم گنبدي سبز بي تاب ِ ستاره هايي ست بي چشمك بي چشم بي ... ؛ آسمان براي اهل ِ زمين رجز مي خواند . *** آن سويِ اين معركه ماه آمده است پايين ِ پايين پايين تر ستاره ها را مي شمارد يكي يكي . آسمان زير ِ نور ِ منورها رجز مي خواند يكريز . *** ميگ هاي اف 14 اوج مي گيرند توپ هاي فرانسوي نخود مي پاشند تانك هاي روسي پيشتر مي خزند بوي سير و سيب در هم شده است ؛ زمين مي چرخد و زمان ن ق ط ه چين ... . *** آب ، ماه را مي بيند در خود و خودش را مي كشد بالا با لا تر بالا ... ماه اما آب را با تشنگي اش تنها مي گذارد . *** خس خس هایم در رجز ِ آسمان گم شده است ؛ توپ و طبل يك ساز مي نوازند ؛ صدايي در من جان مي گيرد : مي مار مره كوچيكي جي تي مرثيه بوخونده (مادرم از نوزادي مرثيه تو را برايم خوانده است) شير دانه موقه كه بوبوي تي اصغر دوخونده (به هنگام شير دادن اصغر تو را صدا كرده است) خو چوشم وارش همش مي ديم سر بوشونده (بارش چشمانش را هميشه بر روي صورت من پاشيده است) ابوالفضل تي مايه (ابولفضل ماه توست) بهشتي بون تي رايه (بهشتي بودن راه توست) مي سر تر فدايه (سرم فداي توست) خودا خودش گوايه (خدا خودش گواه است) حالا ديگر نفسم مي آيد و نمي آيد ، خلط و خون راه ريه ام را بسته است ... *** مادرم صدا مي زند - پريشان تر از همه ي اين سال ها - : - خواب ديده اي ؟ دو قطره آب بر هذيانم مي پاشد ، از مسجد محله صداي " زاره زاره " بلند است . بيدار مي شوم انگار كه خدا نوحه بخواند آسمان همه ي خودش را مي بارد بي خجالت كسي گوشه دفترم نوشته است : خواستم با ماه تو تنها شوم ، بنويس ... نه نقطه چين بگذار ! ... چين بگذار ! چين در گوش ابر .
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 17:33 توسط سید علی شفیعی |
مطالب پيشين
|
|
|
|